تبليغاتX
یه تیکه هوای منو پس بده !!!

یه تیکه هوای منو پس بده !!!

"خاطره های امروز من واسه هر روز تو"

 

 

 

همیشه آنچه را که می خواهی

یا به دستت نمی آید،

یا از دستت می گریزد،

یا در نهایت وقتی به دستت می رسد که دیگر نیازی به آن نداری...

 

دوست خوبم، سید مهدی طباطبایی

می دانم که اکنون نمی خوانی. می دانم که هیچ گاه به تو نگفتم که خیلی چیزها از تو یاد گرفتم. می دانم که این گفتن ها، الآن، فقط برای خودم است. به خاطر خودم. برای...

و اکنون

و بیشتر از همیشه ای که بودی به یاد می آورم. آرامشت را. و جمله معروف همیشگی ات را:

 "هیچ کاری نشد نداره خانوم اوحدی!!"

وقتی که من پریشان از سختی کار، بانگ نمیشه نمیشه را بر می آوردم!!

...

امیدوارم که همیشه آرام باشی.

ممنون از امیدواری. ممنون از پشت کار. و ممنون از آرامشی که به من یاد دادی.

 روحت شاد.


شنبه 21 آذر1388 |
 

اندر مزایای عروسیه دوست دکتر جون!!!:

پرونده نازیلا:

بالاخره این یکی دخترم رو هم شوهر دادم رفت!

آخ آخ! نمی دونی چقدر سخته! تا اینا رو بزرگ کنی، اونم دست تنها!!! یکی دو تا هم که نیستن! این تازه سومی بود!  تا یکی یکی شون درس خوندن، بزرگ شدن، دکتر مهندس شدن، از اون کیف ها دستشون گرفتن، فکل زدن،... خلاصه همچین که همه زحمتاشونو می کشی و بزرگشون می کنی و ترگل  ورگل  که شدن و می شینی کیف کنی، باید بدیشون دست یکی دیگه بره حالشو ببره!

نه خدایی! این انصافه؟!

دخترم نازیلا رو هم شوهرش دادم رفت... آخی... یادش به خیر! دخترم خیلی سر به زیر و خجالتی بود! الآنم که ماشالا هزار ماشالا دکتری شده واسه خودش! تو عروسیش همه به منم می گفتن : خانوم دکتر اوحدی ، دوست عروس خانوم!!!! منم که پُر روو! به روی خودم نمی آوردم که لزوما دوست عروس هم مثل خود عروس پزشکی نمی خونه!!!! کی به کیه! بذار یه شبم ما دکتر باشیم! همش که نباید دکتر مهندس تحویل جامعه بدیم که!

آخی.... نازیلای مامان!... چه زود بزرگ شدی....

ارغوان زندگی،... با یه عالمه رُز نارنجی،.... کاست گل آفتابگردونه گروه آریان،... خانوم مقتدری!!!،... یادته تو روزی ۹ ساعت درس می خوندی، من روزی نیم ساعت؟!!! بی خود نیست دکتر شدیا!!!... گل های رویایی... آبگوشت قرمه سبزی... سینما فرهنگ که حتی واسه ۱۰ صبح هم واسه من و تو جا نداشت!!... چقدر خاطره دارم من با تو نازی من.... عروسیت مبارک گلم.... مگه یه مادر چی می خواد جز خوشبختیه بچه هاش!!! اونم دست تنها!!! اونم نه یکی دو تا!!! ۱۵، ۱۶ تا!!! ماشالا هزار ماشالا همه شون هم دکتر و مهندس!!!!

                            


چهارشنبه 11 آذر1388 |
 

گوش...

ت و  س ا ک ت ن ی س ت ی.

تمام روزها گوش می دهی و گوش می شوی و می شنوی و می فهمی و هیچ نمی گویی.

تمام وجودت می شود احساس.

پاسخت همدردی سکوت است و آرزویی برای او

تا هر موقع بخواند تو را 

 باشی برای شنیدن. برای همدل شدن.

تو می خواهی و پر می شوی و پر می شوی و به دنبال مآمنی برای....

 

هیچ کس نیست!

و

 ت و  س ا ک ت م ی ش و ی .

سرشار از حرف های نگفته

...

   


دوشنبه 2 آذر1388 |
 

+ 1 _

یک نفر کم است و دو نفر زیاد.

گاهی دوست داری در فضای شخصی و خصوصی خودت باشی. فقط خودت. خودت با خودت تنها.

گاهی هم یه حسی نایاب داری و می خوای اونو با بقیه تقسیم کنی.

گاهی اونقدر توی یک نفری خودت زیادی، که تحمل کردن خودت هم سخته!!! اینقدر از تنهایی ات پُری که حوصله خودتم نداری.

گاهی اونقدر دور و برت پُره که حوصله هیچ کدومو نداری و می خوای که فقط خودت باشی.

گاهی خیلی  دلت می خواد که صدای نفس های یکی دیگه غیر از خودتو هم بشنوی.

گاهی پُری، ولی تنها.

و گاهی تنهایی، ولی پُر.

گاهی نیاز داری که فقط خودت باشی و گاهی فقط خودت بودن دیوونه ات می کنه.

گاهی اینقد تنهایی که حالت از خودت به هم می خوره.

گاهی حتی از صندلی های چند نفره پارک ها هم متنفری!! اجبار با دیگران بودن.

گاهی دلت می خواد با یکی حرف بزنی.حرف.حرف.حرف. ولی نه با خودت.

گاهی آرزو می کنی کاش حرفاتو هیچ کس نمی شنید.

گاهی دوست داری دوست داشتنتو نشون بدی. ولی نه به خودت.

گاهی فکر می کنی اگه تنهایی تو با دیگران تقسیم کنی، بازم تنهایی.

گاهی فکر می کنی آیا همه آدمای دنیا تنهان؟

گاهی توی تنهایی ات گم می شی و گم می شی و ... توی تنهایی ات زندگی می کنی.

گاهی حاضری همه دنیا تو بدی تا نه تو تنها باشی نه بقیه.

گاهی... تنهایی جنس دیگه ای داره.

گاهی..

 

یک نفر، کمه یا زیاد؟


پ.ن ۱: برای یه لحظه حساب خدا رو از این تنهایی و اینا جدا کنید!!! فکر کنید خدا هم نبود که باهاش حرف بزنید.

پ.ن ۲: مجردین و متأهلین به خودشون نگیرن!!! لزوما بحث فِنچی نیست!!!

پ.ن ۳: لذا به یه معنا!!!( حسن ختام آب دار، برای بچه های علوم اجتماعی!!)


پنجشنبه 21 آبان1388 |
 

یک عدد زن!

تو یک زنی. یک عدد مادر بچه ها. نه یک همسر. نه یک شریک.

تو یک زنی. یک عدد مسئول تغذیه خانواده. نه یک مهربون. نه یک شریک.

تو یک زنی. یک نگهبان خانواده. و نگهبان خانه نیز گاهی! نه یک مدیر. نه یک شریک.

تو یک زنی. یک پرستار شبانه روزی. نه یک فداکار. نه یک شریک.

تو یک زنی. یک دستگاه تولیدمثل. یک شبیه سازی نسب خانوادگی. نه یک عضو. نه یک شریک.

تو یک زنی. یک وسیله تفریح. یک وسیله سرگرمی. نه یک محرم. نه یک معتمد. نه یک شریک.

تو یک عدد زنی. و نه بیشتر. و دقیقا به همین دلیل است که من زن را می گیرم. و پس هم می دهم حتی! و برایش تصمیماتی نیز اتخاذ می کنم!

چون تو! یک عدد زنی!!! نه یک شریک.

                


پ.ن ۱: بازم بگید بیچاره حاج یونس فتوحی!

پ.ن ۲:بیچاره من. بیچاره تو. بیچاره هر کسی که برای هر قدم احتیاج به اجازه ولی یا ه م س ر دارد.

پ.ن ۳: هیچی نشده! ییهو هوس کردم دلم برای خودم بسوزه! و برای مادر هم. و خواهر همچنین. و هم کلاسی. و دوست . و دختر همسایه. و معلم . و استاد . و سهیلا قدیری.

                  


دوشنبه 4 آبان1388 |
 

جهان

جهان مثل نقطه ای مرا در بر می گیرد و می بلعد ولی

من آن را درک می کنم.

                                                

پاسکال


پ.ن ۱: عکس رو مرجان گرفته. بچه ام با استعداده ها!

پ.ن ۲: به خاطر گل روی شما این دفعه از بوبن ننوشتم!!! گفتم با پاسکال حال کنید!!


پنجشنبه 30 مهر1388 |
 

عشق رئیس جمهوری!

 

 آخه چه غم دیگه ای می تونه تو دنیا وجود داشته باشه وقتی رئیس جمهور آدم عاشقشه!!!!

از خوشحالی دیگه پوستم جا نداره که رئیس جمهورم می خواد به مردم شناسی بها بده!!!!

با تمامه وجود، از ته ته ته دلم، با همه احساسم، از شدت شوق و علاقه، می خوام ب ا ل ا  بیارم!!!!

کاش یکی به این حالی می کرد عشق یه طرفه به هیچ جا نمی رسه!!!

 


یکشنبه 19 مهر1388 |
 

تولد 4 سالگی تو!!

 

بالاخره بچه ام بزرگ شد!!! دومادی شده دیگه!!! دخترمو می گم!!! ۴ساله شد!! ( البته من هم سن اون که بودم ۶تا بچه داشتمااا!!! فکر کن!!!)

راستش تولد تو باعث شد که من یه نگاه به خودم بندازم! اّآّآّآّآّآّآّآّآّآّآّآّآّآ!!!! چقد عوض شدی یاسمن!!! یاسمن 6/7/84 با یاسمن 6/7/88 چقدر دور شدن از هم!!! چقدر فرق کردن!!!

از زمانی که کارگر بودم و مشغول کار، تا زمانی که رسیدم به بیق شدن! و حالا که از نفهمیدن هام گاهی بوی فهمیدن میاد!

و لحظه لحظه اینا رو تو به من نشون دادی. هدیه می دی و...

روز اول این من بودم که برات شناسنامه گرفتم. توی دفتر ثبت احوال و اسناد بلاگفا، تو رو رسما به ثبت رسوندم و بهت هویت دادم. اما بعدش چیزی نگذشت که تو شدی هویت من!! شدی دفتر ثبت اسناد و شروع کردی به ضبط کردن!!

هر روز و هر روز، ساکت یه گوشه می شینی و فقط ثبت می کنی. بدون هیچ حرفی. واسه یه همچین روزایی!! که بهم بفهمونی هر لحظه به کجا دارم می رم و چی دارم می شم!

راستش... خیلی بهت مدیونم!! زمانی همه حرف هام تو بودی!! تنها کسی که گوش می شد و می خواست و می شنید و می فهمید تو بودی!! تنها کسی که هر رو و هر روز به امید سبک تر کردن من، سنگین و سنگین تر می شد!! تنها کسی که واسه گوش بودن برای حرفای من، محاسبه نمی کرد! چرتکه نمی انداخت!! زمان سنجی نمی کرد. موقعیت سنجی نمی کرد. آشنایی سنجی نمی کرد.... تو بهم یاد دادی وقتی پای دل در میون باشه، سنجش دیگه معنایی نداره. ترازو ها از کار می افتند.

همه جا با من موندی!! هر لحظه که می خواستم و هر جا که می گفتم! با خوشی هام خوشحال می شدی و با ناراحتی هام غصه دار. همه جا رنگت رنگ خودم بود.

با اینکه توی دو تا دنیای متفاوت زندگی می کنیم، همیشه بودی و نذاشتی تا من خالی و تنها بودن رو حس کنم...

دوست داشتم واسه تولدت برات یه لباس نو بدوزم. ببرمت یه جای جدید که تو دوست داشته باشی. اما .... حیف که دستم از دنیای تو کوتاست...

 

تولدت مبارک!!

 


دوشنبه 6 مهر1388 |
 

چطور می تونن...

 

هر درسی رو که پاس می کردیم، یک جلسه اش بحث درباره اخلاق انسانی و وجدان علمی بود. سوگند نامه ای که موقع فارغ التحصیلی خوندیم، درباره حرمت کلمه ، قلم و انسان بود.

هر قدمی که توی خیابون ها بر می داریم سخنان امام و شهدا و علماء و ... است. تمام کتابای مدرسه مون با سخنان حکمت آموز و اخلاقی این و اون شروع می شه.

توی هر محله حداقل یه مسجد بزرگ هست که خدا رو یادت بندازه و  مواظب رفتار و حرفات باشی.

چطور می تونن این مباحثه های ساختگی رو پخش کنن.....

احتیاجی به بر انداختن علوم انسانی نیست. دیگه انسانی باقی نذاشتید تا براش علم بسازید!

این بار به نام کلمه و به حرمت کلمه ، نه به نابودی کلمه، سوگند یاد می کنم؟؟؟

.......

خیلی بد بختیم. خیلی.


چهارشنبه 1 مهر1388 |
 

ماه رمضون

 

ماه رمضون رو به خاطر تک زنگ هایی که دم اذان صبح با دوستام می زنیم و از هم یاد می کنیم، دوست دارم. دوستایی که 4 سال سحر و افطارمون رو با هم می گذروندیم!!


ماه رمضون رو به خاطر گشنگی دم افطارش وقتی که اینقدر گشنته و حتی یخچال ساید بای ساید ال جی که از توش درخت سیب در میاد و پر از چیزهای خوش مزه است کاری از دستش بر نمیاد و  نمی تونه بهت کمکی بکنه،  دوست دارم!!!

 
ماه رمضون رو به خاطر جمع شدن همه اعضای خونه در یک مکان و یه زمان معین ، نه واسه سال تحویل، بلکه برای یک ماه، اونم هر روز!! دوست دارم!!

ماه رمضون رو بخاطر کارایی که نمی تونم بکنم و می خوام که بکنم و هی با خودم می جنگم و آخرشم نمی کنم  از ترس اینکه روزه ام باطل شه و همه گشنگی هایی که کشیدم  حروم شه، دوست دارم!!!

ماه رمضون رو به خاطر کوچه هایی که عاشق می گرده بین جمعیت و از خوشحالی بقیه قند تو دلش آب می شه، دوست دارم!!

ماه رمضون رو به خاطر عذاب وجدانی که از زیادی خوابیدن می گیردت(مثل شب های امتحان!!)، دوست دارم!!!

ماه رمضون رو به خاطر آبی که صدا سیما می گیره به تلویزیون و هیشکی نگاه نمی کنه و به جاش می شینن دو کلمه با هم حرف می زنن،  دوست دارم!!!

ماه رمضون رو به خاطر منافاتی که با درس خوندن داره، دوست دارم!!!

 

                                  

 

دوست دارم!!! 

هووووووووووووووومممممممممممم.......!!!(بخوانید دل تنگی برای همه خاطره های ماه رمضون!!!)


جمعه 20 شهریور1388 |
 

حتی شما دوست عزیز!

 هیس!!!

 خوبه که بچه های ما، جوون های عین دسته گل ما( به واژه عین توجه کنید!!) برن تو خیابون و برانداز مخمل نرم بشن اونوقت مجبور بشن وبلاگشون رو از توی زندان آپ کنن؟!!! هان هان هان؟؟!!! اونجوری راحت می شین؟!!!


ای اغتشاش گران مزدوره اجنبیه انگلیسیه مخمل !!!

من مشت بر دهان شما که هیچی، بر دهان اونا هم می زنم!!! حتی!!!!!

آقا!! مگه با شما نیستم؟!!! وقتی بهت می گم بمیر، بمیر دیگه!!! دها!!! حتما باید چماق بالا سرت باشه؟!!!!

از این به بعد تا من نگفتم هیشکی غلط اضافه نمی خوره!!!( فکر کن!!!)

ضمنا آغاز این ترم تحصیلی از ۱۵ دی تا ۲۵ دی ماه می باشد!

دروس ارائه شده برای این ترم:

نظریه جامعه شناسی ابن خلدون ولا غیر!!!

جامعه شناسی اصلاح الگوی مصرف،

چاوز شناسی

آمریکا چگونه غلط می کند،

توفیق فمنیسم معاصر در دولت دهم(!)،

آمار در علوم انتخابات( پیش نیاز این درس را همه در خردادماه گذرانده اند!!!)

معارف اسلامی ۱

معارف اسلامی ۲

معارف اسلامی ۳

معارف اسلامی ۴

معارف اسلامی...

معارف اسلامی ۶۷

 

ضمنا ساعت ورود و خروج برای دانشجویان خوابگاه ۹صبح الی ۵ بعد از ظهر می باشد!!

....


پ.ن۱: هر چی فکر می کنم می بینم خیلی دلم برای بازگشایی دانشگاه و خوابگاه و ... تنگ شده!!! ایشالا قسمت بشه با هم بریم پا بوس!!!

پ.ن۲: هر چی کل شجرة التسب خاندان احمدی نژاد رو تو ذهنم دوره می کنم، بازم آروم نمی شم!

پ.ن۳: تا حالا مخمل نرم از نزدیک دیده بودید؟! ندیده بودید دیگه!!! بازم بگید کسی به فکر شما نیست!


جمعه 13 شهریور1388 |
 

تحول و اینا!!!

زندگی چون گل سرخی است

 پر از خار

پر از عطر

پر از برگ لطیف!!

یادمان باشد اگر گل چیدیم

خار و عطر و گل و برگ

همه همسایه دیوار به دیوار همند!!!


پ.ن.۱:دوست داشتم!!! ایییییییییییییییییییییییییییییییییییی!!!( شما بخوانید آدمی که در حال لیز خوردن است!!!)

پ.ن.۲: مامان سعیده! مراتب تبریک خود را در قبولی کنکور ارشد به شما پرتاب می کنیم!!! بغلی بگیر!!!

پ.ن.۳: یکی از دوستان امروز فرمودند که خیلی خری اگه مثل سال اول دانشگاه (۱۳۸۳) ننویسی!!! تصمیم گرفتم سعی کنم که خیلی خر نباشم!!!

پ.ن.۴: دعا و اینا!!!

پ.ن.۵: چقد خوبه که اینجا این همه به آدم مداد رنگی می دن!!! بلاگفای زندان بطحی اینا هم از این مداد رنگیا داره؟!!!


یکشنبه 8 شهریور1388 |
 

دلم...

دلم برای روزهای خوش   تنگ شده.

دلم واسه خبرهای خوب تنگ شده.

دلم برای یه دل سیر گریه کردن   تنگ شده.

دلم واسه هیچی   تنگ شده.

دلم خیلی پُر ه.

دلم دیگه جا نداره.

دلم درد می کنه.

دلم بهونه گیری می کنه.

دلم گرفته.

دلم هیچی نمی خواد.

دلم خراب شده.

کاش می شد دل یدک خرید.

کاش می شد دل رو انداخت دور یه دونه نو شو خرید.

کاش می شد ...

کاش می شد دل نداشتم.

                 


شنبه 24 مرداد1388 |
 

تا به کی؟

 

:

ما از این هستی ۱۰ روزه به تنگ آمده ایم

وای بر خضر که زندانی عمر ابد است


پ.ن.۱: قشنگ بود. دوست داشتم.

پ.ن.۲: نمی دونم چرا جدیدا بد جوری احساس پیری می کنم!!! احساس می کنم خیلی کمرم خم شده!!! صورتم هم پر از چین و چروک!!! اولین باره که این حس رو دارم! انگار دیگه کاری برای انجام دادن ندارم!!! موندنم از این به بعد بی خوده!!! دارم وقت خودم و خدا و دیگران رو تلف می کنم!

پ.ن.۳: نمی دونم چرا!!! نپرسید!


جمعه 23 مرداد1388 |
 

:؟:

به نظرت قیمت یه آدم چقدره؟

با چند تا برگه ی سبز تا نخورده میشه فروختش؟

رفاقت و معرفت چقدر می ارزه؟

فی خنجر از پشت جدیدا چقدر شده؟

بیچاره اونایی که به خاطر خرید و فروش آدم ها شکسته شدن. خرد شدن. له شدن. کشته شدن. فروخته شدن. رفتن.


دوشنبه 12 مرداد1388 |
 
یاسمن

امروز مي نويسم تا تو هر روز بخواني.
امروز مي گويم تا تو هر روز بشنوي.
امروز برايت امروز مي شوم تا فردا براي فردايم بيايي.
و هر روز ........
ذره ذره از وجودم را مي بخشم تا تمام شوم . با تو.
yasmin.ohadi@gmail.com

 

پيوندهاي روزانه

انسان شناسی و فرهنگ

دردهای علوم اجتماعی!!

 

روی پرده

اندر مزایای عروسیه دوست دکتر جون!!!:

گوش...

+ 1 _

یک عدد زن!

جهان

عشق رئیس جمهوری!

تولد 4 سالگی تو!!

چطور می تونن...

ماه رمضون

 

آنچه گذشت

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

آبان 1385

مهر 1385

شهریور 1385

مرداد 1385

تیر 1385

خرداد 1385

اردیبهشت 1385

فروردین 1385

اسفند 1384

بهمن 1384

دی 1384

آذر 1384

آبان 1384

مهر 1384

 
 

دوستای من

take it easy

غرقی تو دریا ولی تشنه است دلت

اینجا وبلاگ است نقطه

زنده ام تا روايت کنم

مشاهدات روزمره

هستم ، پس زنده گی می کنم

موش پری

گفتنی

پشت پرچين آسمان

صید قزل آلا در اینترنت

زورتاک

رد پا

انسان شناسان

زمزمه های بی صدای من

تيره گان

زندگی بهانه ایست برای شاد بودن

شبهاي خيال من

چرکنویس

you are my red rose

عشق و مبارزه

تپش كور

::::.شلغم.::::

هپروت

یه لنگ کفش بزرگ!

دجاوو

روياي يك مرد مرده

دوباره

حرف هاي دوستانه

مفت خوری ممنوع!

نیم بطرعرق نعناع

گذرنامه

کلامی دیگر...

پیاده با خدا...

یاد ایام

دنياي دكتر كوچولو

lliveaeliv

سخت افزار

 

امکانات جانبی

RSS 2.0