|
تفاوت . با : تنها در یک " . " است من شدم پُر از نقطه هایی که از هم دور افتاده اند. هرکدام در انتهای قصه ای که هیچوقت " : " نداشت
مرا به دور دست ها ببر
چاره ای نیست... وقتی که نیست، هِی غُر می زنی! نگاهت به بالاست! آب و هوا را چِک می کنی! مُدام یادت می افتد که دلتنگی و هوس بارون کرده ای! خشکیِ هوا آزارت می دهد! بوی نمِ درختانِ خیابان ولیعصر را می خواهی! یک لحظه حرف نزن! نگاه کن! ببین! هست ... اما تو دیوار را، پنجره را، شیشه را، خط فاصله گذاشتی برایش. ... وقتی که هست، نمی بینی اش! بغلش نمی کنی! حواست به دِلَش نیست! چشم های نگرانش را نمی بینی! قندِ دِلش را آب نمی کنی! وسواس و افکار قدیمی اش را بهانه می کنی برای فاصله گرفتن! هست. فقط یک لحظه تصور کن که نیست.... ... حواست هست حواست نیست؟
حکایت من و این هفت سال، شده مثل حکایت خیلی دور خیلی نزدیک!
همیشه فکر می کردم هفت سال دانشگاه، یعنی یک عُمر زندگی! یعنی اونقدر دور که فقط بتونی یک هاله از خودت رو ببینی! و الآن... دلم تنگه برای تک تک ثانیه های این هفت سال... برای سایه ها و هاله ها، مجازها و واقعی ها، تلخی ها و شیرینی ها... دلم تنگه... نه فقط برای هفت سال! دلم تنگه برای یک عُمر زندگی! برای من یک لحظه بود. فقط یک لحظه! اما برای زمان... هفت سال! راست می گفت ه ل ی ا ! به زمان اعتمادی نیست!
دلواپس نیامدن من نباش بانو!
من / دیگر نمی آیم / کنار دریاچه بدون مهتاب، بدون آسمان، بدون باران، ... به بهانه هم که دیگر نیازی نیست! خسته و خالی شو از خیال تو / خیس از تنهایی ... در انتظارم تا خداحافظی کنم با انتظار ، با آمدنت ، با انتظار آمدنت ... شاید شبی دیگر، باران که رفت ، بهانه که تمام شد ، شبی که من شاعر نبودم، ستاره ای بیاید تا تو برایش دست تکان دهی! برای دست های تو، ستاره ها همیشه بیدارند ...
*یکی بود قدیما یه وبلاگ داشت. یهو نمی دونم چی شد پُکید و غیب شد! ولی نوشته هاش قشنگ بود.... هر جا که هست، روحش شاد! سکوت را بهانه می کنم برای بُن بست.
بُن بست را برای تنهایی، تنهایی را برای خیال، و خیال را برای تو. تو را بهانه می کنم برای عشق. عشق را برای زندگی، زندگی را برای بودن، و بودن را برای تو. و تو، از تمامِ سهمِ من، سخاوتمندانه، نبودنم را می بخشی. سهمِ من در تو، به اندازه تمام نبودنم در خیالِ تو ست... مردن سخت نیست.
فقط کافیه از یک نفر بخوای نابودت کنه. نگاهی را باور کن که وقتی از آن دور شدی، در انتظار تو باشد.
هیچ. آدم ها اینجا زود فراموش می کنند. می نویسم تا شاید سال ها بعد، رهگذری، به یاد آورد مرا. + نوشته شده در یکشنبه 1 خرداد1390 توسط یاسمن
"می دانستی کاغذها می شنوند وقتی تو کر شده ای و من صدا؟
می دانستی کتاب ها حرف می زنند زمانی که تو لال شده ای و من گوش؟ می دانستی عکس ها می بینند زمانی که تو کور شده ای و من تماشایی؟ ..." زندگی مان فُرم دارد. چارچوب دارد. کاغذ دارد. کتاب دارد. عکس دارد. همه چیز دارد غیر از من و تو.
پ.ن ۱: * جایی خوانده بودم. پ.ن ۲: مه شده ام! ابری! مبهم! چه تجویز می کنید؟ باید زندگی کردن را یاد گرفت.
من هر روز آن را تمرین می کنم. بزرگترین مشکلم آنست که خودم را نمی شناسم. شاید اگر روزی کسی از صمیم قلب به من بگوید دوستت دارم، جرأت کنم و نگاهی به خودم بیندازم. شاید.
پ.ن۱: یه چیزی نوشتم که با حال و هوای بهاری تون جور در بیاد!!! پ.ن۲: اینم به خاطر بابا که حواسش بود دخترش چند وقته رو موود نیست :) دلش تنگ می شود. همیشه تنگ می شود. برای همه تنگ می شود. خیلی زود.
دلش کوچک شده. زود لبریز می شود. می زند به چشم هایش... دلش خنده می خواهد. عید است! نوروز است! هوا ندارد... دلش عشق دارد، شور ندارد. حال ندارد. دلش حرف دارد. شادی دارد. غصه دارد. حوصله اما ندارد. دلش یک مُژه می خواهد. یک مُژه آزاد و رها. تا آرزو کند... رویا هایش را آرزو کند. دوباره آرزو کند. دوباره آرزو کند...دوباره آرزو کند؟
پ ن.۱: رویایی نمانده. دستم خالی است!! رویایی اگر دارید همان را در بهترین شکلش برایتان آرزومندم. پ ن.۲: ۸۹ را دوست نداشتم... سیزده به درش نحس بود برایم. بهارش پُر از غم بود. تولدم بدترین روز دنیا بود.فقط اشک بود. از تابستانش متنفر بودم. پاییزش آزارم داد. خُردم کرد. زمستانش سخت بود. طاقتم می گرفت. ۸۹ سیاه بود. تاریک بود. خسته بود. ... ۸۹ فقط یک شبِ برفی داشت... پ ن.۳: امیدوارم ۹۰ غمگین نگذرد. ترس نباشد. بهار باشد. سبز باشد. نو باشد. خنده باشد. حرف باشد. مهربانی باشد. راست باشد. واقعی باشد. عشق باشد. دوستی باشد. زنده گی باشد... پ ن.۴: همیشه یه عکسی چیزی می گذاشتم که خیلی حالتون بد نشه وقتی میاین تو بلاگ! الآن که تمام سایت های آپلود فیلتر شده. نشد. به بزرگواری خود، عفو کنید! عکس هست، امکانات نیست! من یک زنم.
نمی ترسم از تو! ضربه هایی دیده ام ترسناک تر از باتومت! شکستن هایی عمیق تر از شکاف فرق سر! رنج هایی کشیده ام دردآور تر از "هرزه گفتن های تو"! اشک هایی ریخته ام دریاتر از اشک آورهایت! و خشم هایی بالاتر از فریاد! نمی ترسم از تو! پدرانت مرا اینگونه بار آورده اند! غافل از آنکه... روزی می رسد که دیگر نترسم از باتومت، فریادت، اشک آورت، خشمت و... من یک زنم. یک زن با هزاران بار ِ سنگین ِ ترسناک تر از حضورِ نمایشی ِ تو. زمین به طرز احمقانه ای گرد است!! از هر طرف که فرار کنی، باز به همان نقطه اول خواهی رسید.
شکستم. ایستادم. فرار کردم. جنگیدم. تلاش کردم. بزرگ شدم. ... اما انگار همه چیز همیشه همانطور است که همیشه بود.... ... خسته ام. خسته. نسبت من به تو، من ام یا تو؟ نسبت من به ما، چه؟ من ام؟ یا تو؟ نسبت من با من را هم گم می کنم وقتی "تو" نیست. نمی دانم من، من ام؟ یا تو؟
گیرم که شقایق هست!، زندگی باید کرد؟! + نوشته شده در پنجشنبه 7 بهمن1389 توسط یاسمن
|