یک نفر کم است و دو نفر زیاد.
گاهی دوست داری در فضای شخصی و خصوصی خودت باشی. فقط خودت. خودت با خودت تنها.
گاهی هم یه حسی نایاب داری و می خوای اونو با بقیه تقسیم کنی.
گاهی اونقدر توی یک نفری خودت زیادی، که تحمل کردن خودت هم سخته!!! اینقدر از تنهایی ات پُری که حوصله خودتم نداری.
گاهی اونقدر دور و برت پُره که حوصله هیچ کدومو نداری و می خوای که فقط خودت باشی.
گاهی خیلی دلت می خواد که صدای نفس های یکی دیگه غیر از خودتو هم بشنوی.
گاهی پُری، ولی تنها.
و گاهی تنهایی، ولی پُر.
گاهی نیاز داری که فقط خودت باشی و گاهی فقط خودت بودن دیوونه ات می کنه.
گاهی اینقد تنهایی که حالت از خودت به هم می خوره.
گاهی حتی از صندلی های چند نفره پارک ها هم متنفری!! اجبار با دیگران بودن.
گاهی دلت می خواد با یکی حرف بزنی.حرف.حرف.حرف. ولی نه با خودت.
گاهی آرزو می کنی کاش حرفاتو هیچ کس نمی شنید.
گاهی دوست داری دوست داشتنتو نشون بدی. ولی نه به خودت.
گاهی فکر می کنی اگه تنهایی تو با دیگران تقسیم کنی، بازم تنهایی.
گاهی فکر می کنی آیا همه آدمای دنیا تنهان؟
گاهی توی تنهایی ات گم می شی و گم می شی و ... توی تنهایی ات زندگی می کنی.
گاهی حاضری همه دنیا تو بدی تا نه تو تنها باشی نه بقیه.
گاهی... تنهایی جنس دیگه ای داره.
گاهی..

یک نفر، کمه یا زیاد؟
پ.ن ۱: برای یه لحظه حساب خدا رو از این تنهایی و اینا جدا کنید!!! فکر کنید خدا هم نبود که باهاش حرف بزنید.
پ.ن ۲: مجردین و متأهلین به خودشون نگیرن!!! لزوما بحث فِنچی نیست!!!
پ.ن ۳: لذا به یه معنا!!!( حسن ختام آب دار، برای بچه های علوم اجتماعی!!)